دفترم کو؟
همیشه میخواستم همراه خودم یک دفتر داشته باشم و افکارم رو توش بنویسم. اما هیچ وقت نشد! گاهی شاید چند روزی این کار رو میکردم ولی زودی رها میشد. از بچگی به نوشتن و سرودن علاقه داشتم. اما نه نویسنده شدم و نه سراینده! چون برای نوشتن تمرین نکرده بودم. از کودکی یادم نداده بودند. وقتی کاری را از نوجوانی و جوانی یعنی دوره ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان تمرین نکنی، رسیدن به اون کار و مهارت پس از بیست سالگی با سختی مضاعفی همراهه!
یادمه یه بار داستان 120 صفحه ای نوشتم که گم شد. مثل خیلی از خاطرات کودکیم که نمیدانم چه شد و کجا رفت؟ چیزی از آن دوران یادم نمیاد. توی حوزه هم که آمدیم نوشتن گم بود. فقط خواندن بود آن هم از نوع متن خوانی و ارجاع ضمیر!
وقتی پس از سالها در حوزه بودن یک جمله فارسی را به انگلیسی بهتر از عربی ترجمه می کنم از خودم دلخور میشوم. علتش معلوم است: چون چند بار کلاس مکالمه انگلیسی رفته بودم و با گوش هایم می شنیدم و صحبت میکردم. اما سالهای پیشین حوزه فقط متن بود و چشم های متعجب بنده! البته در متن خوانی کتاب و فهم عبارت پیشرفت خوبی داشتم ولی حیف! امروز باید کتاب بیاورند تا من ترجمه اش کنم و توضیحش بدهم.
اینکه خودم بنویسم. نه اینکه نوشته های دیگران را بخوانم! اینکه خودم حرف بزنم و بفهمانم نه اینکه حرفهای دیگران را بخوانم و بفهمم! اینکه خودم تحقیق کنم نه اینکه تحقیقات دیگران را مستفیض گردم! از این خبرها در حوزه نبود. البته همان قدری هم که بود بسیار کارآمد و عمیق بود ولی توقع من بیشتر از اینها بود.
خیلی از مهارت ها مثل ژیمناستیک و باز کردن پا در 180 درجه است: اگر از کودکی نباشد، اگر استمرار و تمرین نباشد دیگر باز نمیشود! چه پا باشد چه ذهن.
راستی اگر توانستید حتما یک دفتر همراه خود داشته باشید و بنویسید. ذهنتان را پیاده کنید. حداقل کاری که کرده اید و از آن خوشحال میشوید این است که:
یک نویسنده ماهر شده اید و خاطرات و خطورات خود را ثبت کرده اید و دیگر گم نمیشود. آنوقت مثل من افسوس نمی خورید!
يادباد آن كه خرابات نشين بودم ومست