بازار شام و بازار شکر!

امشب رفتیم خرید! با دو تا بچه پر جنب و جوش تو یک بازار شلوغ! عینهو بازار شام. به قول یکی از بستگان: مردم انگار لختن! حمله ور شدن به بازار.  هنوز دو سه ماه مونده تا عید بازارها غوغاست. حسابی تحلیل رفتم و تقلیل شدم: هم از جیبم کم شد، هم از جانم.

به قول قرآن که می فرماید والعادیات ضبحا : سوار بر ماشین و موتور، نفس نفس زنان می تاختیم تا بازار، و حسابی خود را می ساختیم در بازار:

 با این همه تاختن و ساختن باز هم ناسپاسیم و ناشکر. (‌ان الانسان لربه لکنود) در همین سوره عادیات است: همانا انسان در برابر نعمت های پروردگارش ناسپاس و بخیل است! و (انه علی ذلک لشهید) و خود بر این ناسپاسی گواه!

ادامه نوشته

شاید توجیه کنیم که آیه «وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ = همانا بسیاری از مردم فاسقند!» (مائده/۴۹) در شان اهل کتاب است. اصلا تو بگو تفسیر درست هم همین است.

آیه «وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ= و بیشتر آنها درک نمی کنند و عقلشان را بکار نمی بندند (مائده/103)» را نیز توجیه کنیم و بگوئیم این هم برای کافران است. بله ! در شان کافران است.

این آیه را چه می کنیم که خدای علیم حکیم و خالق صادق در ناسپاسی ما بیشتر بندگان ، در دنیا طلبی ما بیشتر آدم ها، در جهل و بی خردی ما بیشتر انسان ها ، در کفر باطنی و دروغ بودن ایمان بیشتر ما بنی بشر ها و در ...   می فرماید:

...................................................................................... (        )

به نظر شما چه آیه ای یا آیاتی در این مکان جای می گیرد؟! اگر قرآن می خوانی، اگر قرآن می دانی یا اگر حوصله ات می کشد کمی در کتاب شناخت خودت و جهان پیرامونت نظر بیفکنی، نظرت را برایم بنویس ...

یار نرو یار نرو

یار به من وفا نکرد                               درد مرا دوا نکرد
مثال بی وفائیش                                کسی به من جفا نکرد
یار نرو یار نرو                                      رفت و مرا دعا نکرد
توبه من ابلیس را                               برد ولی حیا نکرد
کاغذ اعمال مرا                                  پرپر و در هوا نکرد
عاشقی و در صف دل                          به نوبتم کفا نکرد
درد مرا خواند ولی                              درد مرا دوا نکرد
سائل درگهش شدم                           در زچه روی وا نکرد

این نثر منظوم را در تاریخ 1/9/1377 در سن 15 سالگی سرودم و چندی است دیگر سر و ساز سرودن ندارم. دعایم کنید

در حرم فاطمه معصومه (سلام الله علیها)

دلم هوای تو کرد است، خدای می داند                  دلم پر از غم و درد است، خدای می داند

نبین که شال و کلاه سرم بود زرین                         شعاع این رخ زرد است، خدای می داند

یک تیر و دو نشان با تخم مرغ!

داستان زیر نقل از وبلاگ «دیر تش آباد» وحکایتی از آقای شعرانی سرباز معلم کوچکترین مدرسه دنیا می باشد که بسیار جالب و شادکننده است:

تابستان سال گذشته دوره آموزش فرهنگی سرباز معلمی را در تربیت معلم بوشهر به صورت بسیار فشرده  گذراندیم !استاد ها که همگی خود از ریش سفیدان معلمی بودند خاطراتی از دوران تدریس خود برای ما تعریف می کردند تا ما هم در بعضی مواقع از آنها استفاده کنیم !یکی از استادها خاطره ای از اولین سال معلمی اش تعریف کرد که به نظرم برای شما جالب باشد! استاد می گفت :

سال اول معلمی ام به یکی از روستاهای شمالی استان (بوشهر ) رفتم! در روستا از فروشگاه خبری نبود و معمولا اهالی روستا برای خرید ماحیتاج خود مجبور بودند هر روز به شهر مراجعه کنند !من هم که اصلا آشپزی بلد نبودم و تنها خوراکم شده بود نیمرو! دیگه برام سخت بود که روز برای خرید تخم مرغ به شهر بروم !یه روز زنگ نقاشی بود به بچه ها گفتم برای هفته آینده کاردستی درست کنید !بچه ها می گفتند اجازه کاردستی چه خوبه !یهو به فکرم تخم مرغ رسید !گفتم تخم مرغ !تخم مرغ ها به شکل ها و رنگ های مختلف طراحی کنید و با خودتون به مدرسه بیاورید ! روزها گذشت تا روزی که قرار بود بچه ها کاردستی هاشون بیاورند فرا رسید . بچه ها همگی همون زنگ اول تخم مرغ ها رو روی میز گذاشتند (یه ۷۰ تایی می شد!) خیلی خوشحال بودم از اینکه تا چند روزی از خرید تخم مرغ و رفتن به شهر راحت شده بودم !زنگ استراحت که شد یکی از بچه ها گفت اجازه نمره دادید!؟ گفتم نه تخم مرغ ها را با خود به خانه می برم و اونجا نمره می دهم !هنوز این یکی نشسته بود که یکی دیگر بلند شد و گفت اجازه ما گرسنه مون است و می خواهیم تخم مرغ ها را بخوریم !!!یهو جا خوردم و گفتم مگه تخم مرغ ها خام نیستند !؟گفتند نه !!تخم مرغ ها آب پز است !و من ماندم و رویای تخم مرغهای نورچشمی که شکمم رو برای اونها صابون زده بودم!

جیب و دندان!

امروز منزل را بردیم مطب دندانپزشکی! از آنجا که بی پولی به پستم خورده بود و فقط برای یک دندان منزل نزدیک به ۳۰۰ هزار تومن خرج عصب کشی و پر کردن و... کرده بودم با خودم گفتم زرنگی کنم و دندان های بچه را هم به خانم دکتر نشان بدم تا ویزیت جداگانه ازم نگیرد.

پسر شش ساله ام را که معاینه کرد گفت پنج شش تا از دندانهایش خراب است! از تعجب و فکر مخارج دندان قبل عید آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم: حالا هر کدامش چقدر خرج دارد؟ خانم منشی، براحتی پاسخ داد: ۷۰ تومن! گفتم همش یا هر کدامش؟ گفت : هر کدامش.

رو کردم به بچه و با تشر گفتم: بچه جون باز شکلات بخور. همون لحظه دیدم تو دهنش یک شکلات است! با خودم گفتم این بچه چکار کرده که به اندازه سن اش دندان خراب داره؟!

خلاصه دم عیدی بد جوری گیر افتادم. حالا هی از منشی و دکتر می پرسم مگه این دندونا شیری نیستش و بعد یه مدت نمی افته؟ میگن: چرا می افته ولی قبلش پدر شما رو در میاره و بعدش پدر دندونهای بچه رو.

آمدیم خانه: به خانومم گفتم: بد نیست شما هم بری دانشگاه درس پزشکی و دندانپزشکی بخونی ها!! دو ساعته ۵۰۰ هزار تومن در میاری، به اندازه یک ماه در آمد امثال من.

حاج خانم  هم جواب دندان شکنی را  داد و در قالب شوخی گفت: من حوصلش رو ندارم خودت برو!

خدا رو شکر که بنده خرج دندان را داشتم. ولی خدایا کاری کن دندان فقرا را کرم نخورد.

من شیخم!

چند روزی که چه عرض کنم چند سالی است با خودم کلنجار می روم آیا در فضای مجازی خودم را معرفی کنم یا نه؟! 

 

ادامه نوشته

بیکران درونم بیکار نمی نشیند!

-چرا وبلاگ زدی؟ انگیزه ات چیست؟ بیکار بودی و وقت زیادی داشتی؟ یا می خواستی خودی نشان دهی؟ یا دیدی همه وب دارن با خودت گفتی جرا من نداشته باشم؟ یا ...

راستش را بخواهی اولین بار نیست که وب می سازم و به مطلب می نویسم. عطش وب ندارم ولی دیدم ذهن جوالی دارم، جوال را تو بگو بلند پرواز! ذهنی که ولم نمی کند، آرامم نمی گذارد، دائم با ذهنم درگیرم. نگی دیوانه هستم، نه! اتفاقا عقلم خوب کار می کند (البته با انشاء الله) اما مطالب جالب و زیبایی به ذهنم می رسد که اگر از ابتدای کودکی ام همه اش را می نوشتم از بین هزاران هزار برگی که مکتوب می شد چند ایده و دیده ماندگار هم ازش بر جا می ماند.

مثل همه از دوران کودکی بسیار خیال بافی می کردم از دوران نوجوانی شعر بافی. از تک بیتی بگیرید تا مثنوی، یادم هست یک بار یک رمان ۱۲۰ صفحه ای نوشته بودم که گمش کردم. چندین داستان کوتاه و ...

اینها را که می گویم دو نکته به ذهنم می رسد بد نیست بشنوید:

اول اینکه همه انسانها در درون خود بیکران دارند و از توانایی ها و استعداد ها: فراوان.

دوم اینکه اگر همین آدمها اراده کنند و از کودکی اشخاصی آنها را تربیت و راهنمایی کنند، چه بسا افراد خود ساخته و تاریخ سازی شوند!

شاعر که گفت: بی پیر مرو تو در خرابات             هر چند سکندر زمانی        راست گفت.

از همین جا دست همه مربیان و معلمان و اساتیدم را که از دوره خردسالی تا کهن سالی مرا پرورانیدندو خواهند پرورانید را می بوسم. چه در حوزه و چه در دانشکاه و چه در هر جای دیگر...

نه به این سادگی!

اولین مطلبم را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز نمودم چرا که می دانم در این جمله ی معروف و معمول، دریایی و صحرایی و پهنایی از علم و عرفان، کنجیده و گنجانیده است.

بسم الله الرحمن الرحیم را من و تو چه می دانیم چیست یا کیست؟!  اهلش چرا! می دانند و خوب بر زبان می رانند. مانند امام خمینی که به حق شخصیتی ناشناخته بود و ناشناخته ماند وقتی می گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ، دوستان آرام می گرفتند و دشمنان اضطراب!

اما من و همچو من، وقتی به نماز می ایستیم و می گوئیم بسم الله الرحمن الرحیم خودمان هم متعجب می شویم که کی به ولا الضالین رسیدیم و کی السلام علیکم ورحمه الله و برکاته را گفته ایم.!

بگذریم! قصد اطاله و ‌اماله در مطالبم را ندارم . ان شاء الله در باب بسم الله الرحمن الرحیم مطالبی خواهم نوشت. که اگر بدانیم این جمله چه معنایی دارد و چه می کند براحتی از کنارش نمی گذریم و به سادگی (سبکی) بر زبان نمی آوریم.

و این (روزمرگی و بی مبالاتی و بی توجهی و ساده انگاری و ...) بلایی است که بر سر هر جمله معروف و عمومی خواهد آمد . جملاتی دریا وار  و معنا دار مانند:

اللهم صل علی محمد و آل محمد

لا ‌اله الا الله

اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن ...

و ...

 

آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم