بوی چوب
نیم ساعت مانده به غروب، پس از یک روز کاری به خانه برمی گردم، می بایست در راه بازگشت چند زوار چوبی از نجاری بگیرم. صبح زود سفارشش را به «اوستا» داده بودم. درب نجاری باز بود اما خودش نبود. همسایه او که یک مکانیک بود صدایم زد:
- چه کارش داری؟
- اوستا نیست؟
- نه، رفته نونوایی دو تا لواش بگیره، زود برمی گرده.
و با لحن شوخی ادامه داد: اگه پول اوردی، بده من!
از اینکه همسایه او شخص شوخی بود خوشم آمد و با لبخندی گفتم:
- نه، ممنون! چند تا چوب میخواستم.
برگشتم و جلوی نجاری منتظر ماندم تا اوستا نجار بیاد. یک دست به چارچوب درب آهنی گرفته و در حالی که با دست دیگرم کیف کامپیوترم را نگه داشته بودم، چشم به ابزار و چوب های داخل می دوختم. بوی آشنایی به مشامم خورد: بوی نجاری! بوی چوب، بوی خاک اره. احساس خوبی به من دست داد، مرا برد به دوران کودکی و نوجوانی ام...
تا پیش از اینکه از خانواده ام برای ادامه تحصیل جدا شوم، بسیاری از ایام فراغت و تعطیل را کمک کار پدر در نجاری بودم. انگار بوی چوب با سرشتم آمیخته بود و جزئی از آب و گل وجودم شده بود که حالا اینگونه غرق در احساسات قدیمی شده بودم. البته بچه که بودم و نزد پدر کار می کردم از بوی چوب خوشم نمی آمد، همیشه از کار کردن فراری بودم، خب اقتضای دوران نوجوانی همین بود. آرزوی ما بازی بود و فوتبال...
اما امروز یک جوان 29 ساله هستم، پس از 15 سال دوری از نجاری و مغازه پدر از بوی چوب و خاک اره های نجاری یک غریبه در شهری دیگر خوشم می آید. باور کنید دوست داشتم دو ساعت هم که شده لباس کار بپوشم و کنار این استا نجار کار کنم. اما حیف! هوا رو به تاریکی بود و همسر و فرزندان منتظر.
بوی چوب، من را به یاد چوب هایی که در نجاری از پدرم می خوردم هم انداخت، چه دوران زیبایی بود! البته الآن زیباست، آن موقع برایم زشت ترین روزها بود. پدر عزیزم هیچ وقت غم و غصه پیدا کردن چوب برای زدن ما را نداشت، چون در نجاری همیشه و در هر نوع و اندازه ای چوب بود. کافی بود خم شود یا تکانی به خودش بدهد، آنوقت ما بودیم و دو پای فرار با سرعتی شبیه میگ میگ!
البته ما هم کم بازیگوشی و شیطنت نمی کردیم. الآن که برخی از آنها را یادم می آید از خودم تعجب می کنم.
بوی چوب، چوب های نجاری پدر و چوب های پدر نجار.
... شب که آمدم خانه، با پدر پیرم تماس گرفتم و حالش را پرسیدم. او خوب بود و من خوشحال.
يادباد آن كه خرابات نشين بودم ومست