بعد از مشهد قرار شد خدمت چند تن از بستگان در تربت حیدریه برسیم، بعد از مهمان نوازی کم نظیر تربتی ها با آن لهجه زیبای مشهدیشان، یک سواری سمند کرایه کردم تا ما رو حداقل تا شاهرود ببره.

در یک ساعت اول دیدم که راننده نه اهل خوردنه و نه اهل حرف زدن. اما با کمی گرم گرفتن با ایشون، راننده جوان شروع کرد تعریف چند خاطره.

قضیه از اینجا شروع شد که من از خوبی و مهمان نوازی تربتی ها و همشهری هایش کلی تعریف کردم. ایشون هم گفت؛ خوب و بد دارن ولی اکثرشون همینطوری هستن که شما میگی. گفتم: خلاصه ما که به تور خوباشون خوردیم. ایشون هم گفت:

البته من با خانواده یه بار اومدیم قم. خیلی خاطره تلخی دارم. بچمون تشنه بود. خانمم رفت سراغ یه دستگاه آب که لوله آب داشت، دید که کارتیه و آب نمیده، بعدش رفت یه مغازه و آب خواست ولی صاحب مغازه به او آب نداد! آخرش کارت خریدیم و آب گرفتیم.

گفتم: علتش اینه که خود صاحب مغازه هم آب شیرین نداره و آب مغازش شوره. البته الآن دیگه آب قم به اون شوری ها نیست. خیلی شیرین تر شده.

گفت: اینو چی میگی! ما برای رفتن به مدرسه ای که محل اقامتمون بوده مدت زیادی سرگردان بودیم. هر چی میرفتیم، آدرسشو پیدا نکردیم. از یه افسری پرسیدم: آقا ما بچه مشهدیم اینجا رو بلد نیستیم، این آدرس کجاست؟

افسره هم گفت: بچه مشهدی؟! برو انقدر بگرد تا پیدا کنی . به من چه!

ظاهرا این افسر یه بار تو مشهد از مشهدی ها حسابی اذیت شده بود.

اما جناب راننده سمند، یه خاطره جالب و امیدوارکننده هم برامون تعریف کرد. گفت:

یه بار رفته بودم تهران. بعد از گشت و گزار از تهران میخواستم به سمت آمل و بابل برم. هر چی گشتم خروجی شمال رو پیدا نکردم. نزدیک 5 تا 6 ساعت تو تهران چرخیدم و دور زدم ولی خروجی رو پیدا نکردم. رفتم پیش یکی از ماشین های راهنمایی رانندگی کنار خیابون . گفتم" ما بچه مشهدیم. اینجا رو بلد نیستیم. ساعتها دور خودمون می چرخیم ولی خروجی تهران به شمال رو پیدا نکردم" میگفت انا سه نفر بودن. یه سرباز و دو تا درجه دار. ارشدشون اومد ، تا گفتم بچه مشهدم. گفت : بچه مشهدی! بعد من رو تو آغوش گرفت و احوال پرسی کرد و حسابی اصرار کرد که ناهار بریم خونشون. ما قبول نکردیم. افسره اومد نشست تو ماشین ما. خانمم رفت عقب نشست. اومد کنار من و به اون دو تا رفیقش گفت: ماشین پلیس رو جلوتر ببرن. آژیر کشان جلو رفتن و سر هفت دقیقه ما رو رسوندن خروجی شمال.

گفتم: برای چی افسره این کارو کرد. راننده سمند گفت: افسره برام تعریف کرد که یه بار اومده بود مشهد، یه مشهدی به اصرار اون و خانوادش رو برده بود خونه خودش . یک هفته ازشون پذیرایی کرد و با ماشین خودش میبرد حرم و برمیگردوند. هیچ پولی هم ازمون نگرفت. از اون به بعد اون افسر هر چی بچه مشهد میبینه خدمتش میکنه.

گفتم: اگه همه آدمها با هم اینطوری برخورد کنن، دنیا چی میشه! راننده سمند گفت: گلستون میشه