خاطره یک راننده (بچه مشهدی؟!) شماره 2
قبل از نوشتن باید بگم که خاطره این راننده جوان واقعا جالب و خواندنیه. قربان کَرَم امام رضا (ع) که چه میکنه!
این خاطره رو بدون واسطه از همون راننده سمند در پست قبلی نقل میکنم. راننده با لهجه شیرین مشهدی گفت:
تعطیلات یه سال با خانواده رفته بودیم چابهار. رفتیم ساحل دریای عمان و یه قایق گرفتیم و سوار شدیم. راننده قایق یه پیرمرد سنی بود. تا فهمید ما بچه مشهدیم دو ساعت ما رو تو آب نگه داشت و هر چه کردیم lما رو به ساحل برنمی گردوند.
پرسیدم: چرا؟ راننده گفت:
اصرار میکرد که باید ناهار بیاین خونه ما. ما هم خیلی ترسیده بودیم. همون زمانی بود که ریگی و دار و دستش آدم میکشتن. ما که دیدیم هر چه عذر میاریم فایده ای نداره گفتیم ما ظهر جایی دعوتیم، آدرس بده شب بیاییم.
گفتم: دروغ گفتی؟! گفت:
نه ! واقعا خونه یکی از دوستان دعوت بودیم. خلاصه ما رو رسوند ساحل و آدرس داد و گفت حتما بیایین، منتظریم
ما هم قبل از رفتن به خونشون به فامیلامون تو تربت زنگ زدیم و به همشون آدرس دادیم و گفتیم: آقا ما داریم شب میریم چنین خونه ای تو چابهار. اگه برنگشتیم بدونید که اونجا بودیم. فامیلها گفتن: خب نرو . مگه دیوونه ای! ما گفتیم آخه حرف زدیم، قول دادیم، نمیشه زیرش بزنیم.
خلاصه شب رفتیم، آدرس رو پیدا کردیم. بعد از سلام و علیک تعارف کرد رفتیم داخل، دیدیم رو در و طاقچه خونه شون مثل خونه ماها که مینویسیم السلام علی الحسین و سلام بر امام رضا و ... اون ها نوشته بودن : سلام بر عمر، سلام بر ابوبکر! رفتیم تو، دیدیم نزدیک پنجاه تا زن و مرد از فامیل هاش رو دعوت کرده که چی؟ که بیاین خونه ما امشب دو تا مهمون مشهدی داریم . ما هم همینطور فقط میترسیدیم.
خلاصه شام خوردیم و مهمانی تمام شد. صاحب خونه سه تا زن داشت و همشون تو یه خونه (در سه اتاق) زندگی میکردن!
این راننده تا اینجا رو که تعریف کرد، دیگه پی قضیه رو نگرفت و به خیال خودش قصه اون شبش تمام شده بود. حالا من مونده بودم و ده ها سوال که خب! چرا؟ به چه علت؟ فقط به این خاطر که بچه مشهدی! چرا یه بچه تهران یا بچه سمنان رو دعوت نکرد؟! واسه همین شروع کردم سوالات اینجوری پرسیدن. راننده گفت:
ها! این بنده خدا (که سنی بود) یه بچه مریض داشت. دکترا جوابش کرده بودن. رفته بود مشهد و به حرم امام رضا دخیل بسته بود (و متوسل شده بود) بچش رو هم امام رضا شفا داده بود.
با خودم گفتم: یا امام رضا ! قربان کَرَمت. و به راننده گفتم: ببین رفیق هر کس که به شما احترام بیشتر میکنه، خدمت بیشتر میکنه، فقط به خاطر امام رضاست. امام رضا رو در نظر داره. خوش به حالتون . کاش ما هم بچه مشهد بودیم. (قایق سواری مفتی اون هم دو ساعت! شام و مهمانی! ویراژ دادن تو جاده اون هم با ماشین آژیر کشان پلیس و... البته این پرانتز آخری رو بهش نگفتما)
يادباد آن كه خرابات نشين بودم ومست