داستان زیر از مجموعه آثار استاد مطهری نقل میشود، تا کمی موجبات سرور فراهم گردد:

منبع:  مجموعه ‏آثار استاد شهيد مطهرى، ج‏22، ص: 589

آقاى مزيّنى مى‏گفتند: اوايلى بود كه ما در اداره استخدام شده بوديم. ماه رمضان بود. صبح كه به اداره رفتيم، يكى از همكارانم گفت: من اخلاق بدى دارم، وقتى روزه مى‏گيرم خيلى عصبانى مى‏شوم و حال خودم را نمى‏فهمم، ممكن است حرفى بزنم كه شما ناراحت شويد. خلاصه چون روزه هستم و حالم اين‏طور است ببخشيد.

من ديدم بد شرطى مى‏كند، گفتم: اتفاقاً اخلاق من هم همين‏طور است و تازه من بدتر هستم، طورى عصبانى مى‏شوم كه بى‏ اختيار بلند مى‏شوم و مى‏زنم به كلّه كسى.
فكرى كرد و گفت: پس هردو مواظب باشيم و از اين كارها نكنيم.